مـــن خســتم ..

 

نن

خـــداونـــــدا
هر قـــدم مـــن
با دستای تو ، حرکت میکنـــد
پس اگر ، من اینجا هستم
خواست تو بــــود

-----------------

بذا مهمونت کنم من تورو یه جمله
دیدی که دلت میگیره تو غروب جمعه ؟
وقتی که میشینم به مرور عمرم
میبینم هر روز من مثل غروب جمعه ست و
بن بست و میبینم رو به رومه
طوری که آدم از ادامه دادن توبه کنه
زخم من ، نمی تونه بشه پانسمان
از تو خوردم ، اینم از شانس ما
یکی داره میگه که خودتو نباز مرد..!
برو دیگه بالای طبقه دوازده
میدونی تیره روزی مثل سایه باز دنبالته
که ول کنی این زندگی رو
باز کن بالت و حســـام
خودتو بکش و راحت کن

کار تو درسته و دیگه باید مرد.!؟
اما حسی میگه به این حرفا غلبه کن
به جاش ، تموم شعر و پر از کلمه کن و
قلمت و بردار و بگو که این دردا تو رو
آماده میکنه واسه ی فردا
آره من با درد ، خراشیده شدم
و در عوض محکم و تراشیده شدم

این که چیزی نیست ، من دیدم از این بد تراش
پله های ترقیه واسم هر خراش..!

*****

***

سکوت

 

غــــریــبانه ...

غریبانه....

۱عمر در این گوشه ی ویرانه نشستم

درغربت این شهر غریبانه نشستم

حیران و دل افسرده واز خلق گریزان

دربندتوچون مردم دیوانه نشستم

آواره چوطوفان شده ام در دل صحرا

چون بوم شب و روز به ویرانه نشستم

مرداب شدم گوشه ی سوزان کویری

گندیدم ودر خاک زبونانه نشستم

شد دام رهم دانه ی خال تو وافسوس

در دام فریبت به غم دانه نشستم

از خویش بریدم به هوی و هوسی چند

در دامن غم با غم جانانه نشستم

آواره شدم از سر کوی تو و رفتم

با درد تو درمنزل بیگانه نشستم

جزسوختنم حاصلی ازعشق نیامد

زیراکه براین شعله چو پروانه نشستم....